سکوت نکنید!
-
تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 17:38
✍
ایرانِ آباد
-
تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 19:30
✍️خیلی وقت است از نوشتن دربارهی خودم دست کشیده ام. فکر میکنم نوشتن درباره ی روزهایی که پشت سر گذاشته ام یا نوشتن از آدم های زندگی ام، چیزی شبیه به خودستایی است. وقتی که دیگران از من مهمترند.صد روز بیشتر است که با همین چشمها دیده ام چطور زندگی میخواهد در آغوشمان بگیرد. صد روز بیشتر است که من یک نفر، ...
کجا گمت ات کرده ام
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 21:41
اگر از من بپرسی با کسالت و روزهای شلوغِ این چند وقت اخیر چه طور به سر بردم!می گویم : مثل شمع.همین که آفتاب پهن شود روی بامِ خانه ها ، خاموش می شوم. اما ، من استعداد عجیبی دارم برای روشن شدن دوباره.حالِ این روزهای من مثل یک صندوقچه ی اسرار ، مرموز بود.من ، مثل یک بنای کُهنه ام که دستبردهای روزگار مرا...
و خدایی که در این نزدیکی هاست...
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 12:20
این ششمین روز پی در پی است که خوابم نمی برد.درباره ی بی خوابی حرفی نمی زنم میدانم بی خوابی چیست.هفت سال یا بیشتر به این بیماری دچارم.بیماری!حتی نمیدانم میشود اسم اش را بیماری گذاشت یا نه.بگذریم!فعلا ن
من پشت درهای بسته انتظار تو را می کشم
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
بليت را گرفته امپرواز ، ساعت فراموشي ست !چمدان را بسته ام ، کاش بياييدست هايم را بگيريو فقط بگويي :نرو ! بمان !
من در آغوش تو به رقص در می آیم ، موهایم روی کرواتت راه راه می شود
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
موزيک سکوت را مي شکند ، دست هايم را مي گيري مي کشاني ام سمت خودت .دست هايم را دورِ گردنت حلقه ميکني و دستانت را دور کمرم...لب هايت را سر مي دهي روي پيشاني ام ، بيني ام و بعد هم لب هايم...مي رقصم تووي آغوشت ، چرخي مي زنم و دست هايم را سمتت دراز مي کنم ، چرخ مي زني و دست هايم را ميگيري محکم تر و دوبار
پاییز شوی ، زمستان می شوم
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
پر از بغضِ تنم پر از زخم و پر از عادتنگو اين جا پايان استسال هاست رسيده ايم تهِ خط . . . مي دانم !نگو اين جا پايان استشبيه برگ مي ريزم ... تو مهرماهي ، تو آباني ، تو آذر ماهمثِ فصل ها مي ماني ، مثِ پاييز به اين زود مي ري؟ به آسونيبا يک لبخند ، با يک بوسه ، با يک آغوشدنيامُ بهم مي ريزي و ميري ؟پر از
من مشامم را پر می کنم از تو !
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
اين روزها هربار که در آغوش ميگيرمت ، بوي رفتن مي دهي.آن گاه است که چشم هايم را ميبندم و مشامم را پر مي کنم از عطر پيراهنت.بوي رفتن مي دهي ، پنجره را مي بندم ، باران ضرب مي زند به شيشه ها تکيه میدهم به کمد اينه اي ، بد عادت شده ام،هربار که ذهنم را خالي ميکنم از تو ، سرم به شدت درد مگيرد.، بوي رفتن مي
بیا آذر ماه را بگذاریم داخل آن سبد حصیری و بگذاریمش کنار اتوبان سرد !
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
دمنوش ليمو را مي گذارم روي عسليِ کنار مبل ، شب قبل بود که از راديو شنيده بودم هواي فردا ده درجه زير صفر است.احتمال برف و باران زياد است ، شنيده بودم که مي گفت : سه چهار روزي هست که آلودگي تمام شهر را پوشانده وحالا حالاها ادامه دارد ، مردم توجه داشته باشند که براي رفتن از خانه هايشان از ماسک هاي گيا
نامه های نرسیده به آقا
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
آقا ! دیشب حال بی بی جان بهم خورد،ضربان قلبش ضعیف می زد و نفس هایش خِرخِر می کرد..باران ضرب می زد به پنجره های مربعی شکل.مادر دستمال را در آب سرد فرو می کرد و بعد می گذاشت روی پیشانی بی بی جان تا تبش پایین بیاید...بانو لبه ی آستین لباسش را دندان دندان می کرد و نگران به من و مادر که هراسان بودیم خیره
هرشب قبل از خواب ساعت ها را می ایستم پشت پنجره..شاید گذرت به این طرف ها بیفتد!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
گذرت که به این طرف ها افتاد، نگاهت را بدوز به پنجره ی طبقه ی پنجم.نگاهت را بدوز به گلدان ها به شمدانی هایی که چیده شده اند لبه ی پنجره.گذرت که به این طرف ها افتاد ، تنها کافیست دست تکان دهی، در را برایت باز می گذارم...از پله ها بیا.بگذار عطر پیراهنت پر کند فضای تمام ساختمان را،آن وقت است که همسایه
مخروبه ها جای خوبی ست برای بارها مردن
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
کفش های زوار درفته را به پا می کند . دست های پینه بسته را فرو می کند توی جیب شلوار پارچه ای چند سال قبل که مادر پیرش با آن چرخ خیاطی کهنه و قدیمی شکسته دوخته بود . جیب هایش سوراخ سوراخ بود و خالی . تمام این مدت دلش تنها یک نخ سیگار می خواست و هیچ . پناه می برد به مخروبه ها ، چشم می دوزد به ان سر شه
من اینجام...!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 17:56
من سالیان درازی ست که دیگر این جا نمی نویسم . انگار هیچ کجا قرار است که دیگر ننویسم. چند سالی هست که به آرزوی نوجوانی ام رسیده ام.پنج سالی هست که استقلالم را به دست آوردم و توی شهری تن به زندگی داده ام که هرروزش بهار است.به راستی حالا تکه های زندگی ام توی اینستاگرام است. خوشحال می شوم باز گرد هم آیی...